۱۳۹۷/۰۱/۱۱

شتاب‌زده درباره انتشار عکس‌هایی از کاوه مدنی

انتشار عکس‌هایی از کاوه مدنی - معاون «غیرخودی» سازمان حفاظت از محیط زیست - در حال رقص یا نوشیدن مشروبات - احتمالا الکلی - در یک میهمانی، موضوع مورد توجه اصول‌گرایان در این روزهاست. آن‌ها با تمسک به بهانه‌های همیشگی‌شان - اختلاط با نامحرم، مراسم غیراسلامی و ... - مشغول کوبیدن مدنی و احتمال زمینه‌سازی برای از بین بردن قدرت/ برکناری یا حتی بازداشت او هستند - فراموش نکنیم در جریان بازداشت فعالان محیط زیست با اتهام جاسوسی، اخبار مختلفی درباره بازداشت یا دست‌کم بازجویی از مدنی هم منتشر شد که بعدتر تکذیب شد -.

به نظر می‌رسد در این میان، یک نکته کلیدی وجود دارد. سال‌ها واکنش مخالفان به چنین مسایلی بر دو پایه بوده: تکذیب کل ماجرا یا تاکید بر این‌که داستان مساله‌ای خصوصی و مربوط به حوزه شخصی بوده و مقام‌های حکومتی و نهادهای امنیتی حق ندارند وارد این حیطه شوند (اصلاح‌طلبان به فرمان هشت‌ ماده‌ای آیت‌الله خمینی هم اشاره می‌کنند).

فکر می‌کنم در این شکل برخورد گرچه واقعیتی وجود دارد (عدم دخالت در جریم شخصی افراد)، اما در عین حال چنین برخوردی از پایه‌ای برخوردار است که شاید ناخودآگاه در خیلی از ماها وجود دارد: این‌که حتی اگر خودمان هم اهل رقص یا مشروب نوشیدن باشیم (من ودکا را ترجیح می‌دهم!) عموما آشکار کردن آن را چه برای خودمان و چه برای دیگران آن‌چنان «مناسب» نمی‌دانیم. ممکن است دلیل آن هراس از برخوردهای حکومت باشد، اما احتمالا نمی‌توان این نکته را از نظر دور داشت که برای بعضی هم این کار فی‌النفسه «زشت» یا دست‌کم «اشتباه» است. شاید وجود همین تفکر در پس‌زمینه ذهن خیلی از ما، اتفاقا کار حکومت برای اثرگذاری از این طریق یا حتی برخورد با چنین افرادی را آسان‌تر کند. شاید راه مقابله با این اتفاق‌ها، نه تلاش برای سرپوش گذاشتن که اتفاقا استقبال باشد: این‌که خیلی از ماها در خلوت خودمان، در میهمانی‌ها می‌رقصیم، مشروب می‌نوشیم و ... اما همه آن‌ها مربوط به حوزه شخصی و بی‌ارتباط به کار است. شاید بد نباشد کمی به این راه فکر کنیم که سعی کنیم نشان دهیم در مشروب خوردن، رقصیدن، عکس گرفتن با زنان/ مردان، لباس پوشیدن در میهمانی‌ها و ... این «حکومت» و حامیان او هستند که با تلاش‌شان برای اجبار «ناهنجاری» محسوب می‌شوند، نه ماها که همه‌مان «سجده تر، دامن و سجاده شراب آلوده» هستیم.

۱۳۹۵/۰۶/۳۰

کاش به یاد بیاوری که اول خواننده بودی

"از کی تا حالا نوشتن حرفه‌ی تو شده؟ نوشتن هیچ‌چیز نبوده جز مذهب تو. از آن‌جا که این مذهب توست٬ می‌دانی وقتی بمیری ازت چه سوالی می‌کنند؟ نه٬ اول بگذار بگویم ازت چه نمی‌پرسند. ازت نمی‌پرسند که دم مرگ داشتی یک قطعه‌ی معرکه و تاثیرگذار می‌نوشتی یا نه، ازت نمی‌پرسند که آن قطعه کوتاه بود یا بلند٬ غم‌انگیز بود یا خنده‌دار٬ چاپ شد یا نشد. ازت نمی‌پرسند که موقع کار کردن روی آن سرحال بودی یا نبودی. حتی ازت نمی‌پرسند که اگر می‌دانستی وقتت سرآمده باز هم روی این قطعه کار می‌کردی یا روی چیز دیگر. ولی مطمئن‌ام از تو فقط دو چیز می‌پرسند:بیشتر ستاره‌های‌ات در آسمان بودند؟ آیا داشتی می‌نوشتی که دلت را کنار بگذاری؟کاش هربار پیش از آن‌که به نوشتن بنشینی به یاد بیاوری که اول خواننده بودی."
سیمور: پیشگفتار
جی.دی.سلینجر

۱۳۹۵/۰۱/۲۶

مرگ و زندگی

پیش‌نوشت: نگارنده به آن جمله معروف «بیل شنکلی» اعتقاد دارد که «فوتبال مساله مرگ و زندگی نیست، بلکه فراتر از این دو است». اگر چنین نگاهی ندارید، خواندن این متن چیزی جز وقت تلف کردن نیست.


۱. بارسلونا دیشب حذف شد. البته که شکست اصلی کمی زودتر رقم خورده بود: شنبه دو هفته پیش و روز بازی ال‌کلاسیکو. همان روزی که قرار بود نام کرایف کبیر باعث پیروزی بارسا شود (و من چه بی‌شرمم که درباره مرگ کرویف و تیم رویایی‌اش چیزی ننوشتم). اما نشد و ما شکست خوردیم. شاید همان زمان که ابتدای بازی و زمان یک دقیقه سکوت به احترام کرایف، دقیقا زمانی که اسکوبورد ورزشگاه چهره کریس رونالدو رو پخش می‌کرد، برخی هواداران بارسا سکوت را شکستند و به او فحاشی کردند؛ شاید. اما باخت دیشب حتما همان زمان اتفاق افتاد که داور سوت پایان ال‌‌کلاسیکو را زد. بارسا بد بازی می‌کند، بد بازی کرد و حذف شد. شکست این تیم برای ما اما فقط شکست در فوتبال نبود - و اصلا برای کدام هوادار واقعی چنین است؟ -. آن‌چه باخت را عذاب‌آورتر کرد این بود که به تیمی از «مادرید» باختیم، در اتحاد عجیبی بین بخش عمده هواداران فوتبال در جهان (عموما در این سال‌ها شاهد تحقیر تیم‌شان مقابل بارسا بوده‌‌اند) که مایل بودند شکست و حذف بارسا را ببینند. (چنین اتخادی علیه تیم محبوب‌تان را تجربه کرده‌اید؟ به غایت لذت‌بخش است!) فصلی که رویایی آغاز شده بود و تا همین دو هفته پیش می‌رفت که به رویایی‌ترین شکل ممکن برای ما تمام شود، تبدیل به کابوس شده. کابوس تلخی که باورش سخت است. ترس از این است که این کابوس سرنوشتی چون دو سال پیش پیدا کند: آن زمان که تاتا مارتینو - که همین الان آرژانتین را هم به گرداب ضد-تفکرات خود برده - تلخ‌ترین فصل این دهه اخیر را برای‌مان رقم زد. فعلا و عجالتا تا پایان فصل باید دعا کنیم که سرنوشتی چون آن فصل پیدا نکنیم.

۲. امید بخش عمده هواداران بارسا این بود که بعد از باخت به رئال در ال‌کلاسیکو و خراب شدن مراسم بزرگ‌داشت کرویف، شاهد جشن قهرمانی در چمپیونزلیگ با پیراهن‌هایی منقش به نام کرایف باشیم. این اتفاق رخ نداد و زندگی روی تلخ و تاریک خود را به ما نشان داد. البته که در این سال‌ها بارسا آن‌قدر روزهای شاد برای‌مان ساخته که شاید برای برخی انتقاد یا ناراحتی از تیمی که در ده سال اخیر شش بار قهرمان لالیگا، سه بار قهرمان کوپا دل‌ری و چهار بار قهرمان چمپیونزلیگ شده کنی زیاده‌روی باشد. برای ما اما این‌طور نیست. برای مجموعه‌ای که «فراتر از یک باشگاه» است و برای تیمی که صرفا «یک تیم فوتبال» برای هوادارنش نیست، هر شکستی، هر چند کوچک، تلخی بی‌نهایتی دارد. این تلخی را اما چطور باید از سر گذراند؟ نمی‌دانم. ما ناامید نیستیم، هنوز در دو جام شانس اول قهرمانی هستیم، گرچه خودمان هم می‌دانیم این فصل که آن‌قدر رویایی شروع شد، حتی با این دو قهرمانی هم شیرین نمی‌شود.

۳. این وسط مانند همه سال‌های اخیر عده‌ای هم به بهانه مخالفت با «فوتبال پلی‌استیشنی» و «پاس‌بال» و با ادعای دل سوزی برای «فوتبال ناب» از شکست بارسا خوشحالی می‌کنند یا وعده «پایان تاریخ» می‌دهند. اول از همه باید تاکید کنم افرادی که بازی بارسا (بایرن هم همین‌طور) و تیکی‌تاکا را صرفا در چند «پاس، پاس، پاس، پاس» خلاصه می‌کنند، به طور حتم چیزی از فوتبال نمی‌دانند (طبیعتا منظورم کسانی نیست که به هر دلیلی این سبک بازی را نمی‌پسندند، اما آن را در چند پاس خلاصه نمی‌بینند). فارغ از تمام صحبت‌هایی که درباره تیکی‌تاکا و سبک بازی شگفت‌آور بارسا می‌شود، به این مساله توجه کنیم که همین الان بخش نه چندان کوچکی از تیم‌های بزرگ جهان به همین سبک (گرچه عموما در اشکال ابتدایی‌تر) بازی می‌کنند.  
مساله دوم این‌که فراموش نکنیم تیکی‌تاکا مانند همه سبک‌های دیگر، هر روز به سمت تکامل پیش می‌رود. در همین بارسا تفاوت سبک بازی تیم انریکه با تیم پپ یکی از عوامل مشهود است. عدم حضور ژاوی در تیم، عملا باعث تغییر شکل حرکتی خط هافبک تیم شده و حضور نیمار و سوارز در کنار بازیکنانی که توانایی ارسال پاس‌های بلند را دارند، باعث شده ضد-حمله هم تبدیل به یکی از مشخصه‌های بازی بارسا شود (توجه کنید به گل‌های دوم و سوم بارسا مقابل یوونتوس در فینال سال گذشته چمپیونزلیگ). تیکی‌تاکا هنوز به دوران اوج و تکامل نهایی نرسیده و تا آن زمان دوستان مجبورند «پاس‌بال» را تحمل کنند!

۴. ما به این تیم هم‌چنان امیدواریم. نسل تیکی‌تاکا کم‌کم به روزهای پایانی نزدیک می‌شود، اما این نسل هنوز حداقل به خودش و به هواداران، تاریخ‌سازی دوباره‌ای را بدهکار است. ما آن روز را انتظار می‌کشیم.

۱۳۹۵/۰۱/۲۴

تکرار

۱. اسم و‌ آدرس وبلاگ را عوض کردم. کار عجیبی بود؟ به نوبه‌یِ خودش، بله. مثل این‌که مدت‌ها با اسمی زندگی کنیم و بعد، ناگهان، از یک روز صبح احساس کنیم که اسم‌مان به خودمان نمی‌آید (نمی‌خورد؟). از همان لحظه در این تکاپو باشیم که اسم را عوض کنیم. ولی این عوض کردن اسم، چقدر هویت‌مان را تغییر می‌دهد؟ نمی‌‌دانم.
خودم را آماده کرده بودم که درباره اسم قبلی،‌ اسم جدید و … توضیح بنویسم، احساس کردم که چنان وجهی هم ندارد. اسم جدید مشخص است که چه خاستگاهی داشته و اسم قبلی هم در میان هزاران ریزگردی که در تاریخ وجود دارد، برای همیشه معلق مانده.

۲. چند روز پیش فکر می‌کردم در زمانه‌یِ هجومِ شبکه‌هایِ اجتماعی از هر سو، وبلاگ بکرترین حوزه‌ای است که برای‌مان باقی مانده. در هجوم استتوس‌های فیس‌بوکی و عکس‌های اینستاگرام و توییت‌های ۱۴۰ کاراکتری و کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی، وبلاگ هنوز آن رسانه‌یِ ایده‌آلی است که اتفاقا این توانایی را دارد تصویر ایده‌آل ما را - نه تنها از خودمان، بلکه حتی از جهان اطراف‌مان - به دیگران ارائه کند. بخشی از این توانایی - و احتمالا بخش عمده آن - به توانایی و قدرت کلمه بر می‌گردد.
با این حال بخش نه چندان کوچکی از این وبلاگ‌ها احتمالا در سال‌های اخیر بارها شاهد پست‌‌هایی بودند یا در شبکه‌های اجتماعی این نوید را شنیدند که باید دستی به سر و روی وبلاگ کشید، باید از نو نوشت و … هزار وعده خوبان یکی وفا نکند!

۱۳۹۴/۱۱/۰۶

کلیشه‌ها، کلیشه‌ها*!

درباره فیلم «پل جاسوسان»
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از داستان یا اتفاق‌های فیلم را فاش کند

چند روز پیش فیلم «پل جاسوسان» را دیدم. فیلمی که علاوه بر داستانی که به نظر جذاب می‌رسید (دوران جنگ سرد، وکیل آمریکایی، جاسوس شوروی و…)، نام‌های قابل اعتنایی هم در میان عوامل داشت: تام هنکس در مقام بازیگر، استیون اسپیلبرگ در مقام کارگردان و برادران کوئن (جوئل و اتان) در مقام نویسنده‌.
محصول نهایی اما به نظرم چیزی در حد فاجعه بود. فیلمی که به نظرم می‌رسد تقریبا در هیچ زمینه‌ای حرفی برای گفتن ندارد. تقریبا هیچ‌کدام از شخصیت‌های فیلم پرورده نمی‌شوند، کمتر چیزی درباره آن‌ها می‌دانیم یا به مرور در فیلم متوجه می‌شویم (شاید جز برخی جزییات بی‌اهمیت. شخصیت‌ها تقریبا بی‌اهمیت می‌روند و می‌آیند. برای نمونه مشخص نیست ایبل چرا، چگونه و از چه نهادی جاسوسی می‌کند، داستان فردریک پریور که در آلمان شرقی بازداشت شده چیست، ووگل کیست و چه نقشی در دولت آلمان شرقی دارد و …
فیلم نه تنها برای چنین مسایلی اهمیتی قائل نیست، بلکه در دیگر زمینه‌ها نیز عملا ساکت است: چگونه داناوان (با بازی تام هنکس) تبدیل به «منفورترین» فرد در آمریکا می‌شود. آن‌چه ما می‌بینیم سخنان خود او و ابراز نگرانی خانواده، دوستان و شرکایش در این زمینه است. به اضافه دو سکانس (در مترو، شهروندانی که پس از دیدن عکس داناوان در روزنامه، با کینه به او می‌نگرند و حمله و تیراندازی به خانه او و سپس جروبحث یک مامور پلیس درباره کاری که انجام می‌دهد - دفاع از یک جاسوس شوروی).
حتی در صحنه‌هایی که قاضی پرونده به شکل مشخصی رای خود را پیش از شنیدن دفاعیات متهم  و کیل مدافع، عملا صادر کرده و خبر از محکومیت ایبل می‌دهد، خبری از ترفندهای کارگردان (یا نویسندگان؟) برای نشان دادن بعد غیراخلاقی این مساله وجود ندارد - اگر از نظر آن‌ها اساسا اتفاقی غیراخلاقی رخ داده باشد -: قاضی پرونده، بخش عمده مسئولان قضایی و امنیتی که در فیلم نشان داده می‌شوند و مردم عادی ایبل را «مجرم»  - و نه «متهم» - می‌دانند. کلیشه وکیل مدافع معتقد به حقوق انسانی و برابری همه انسان‌ها مقابل قانون نیز در این فیلم نقش آن‌چنانی ندارد: وکیل مدافع به وضوح موکل خود را گناه‌کار می‌داند. او حتی زمانی که به دیدار قاضی می‌روند تا او را برای صدور حکمی غیر از اعدام راضی کند، به استدلال‌های سیاسی (نظیر امکان مبادله زندانی با شوروی)‌ متوسل می‌شود، گرچه اضافه می‌کند که دلایل انسانی هم وجود دارد.
فیلم چیزی نبود جز برخی کلیشه‌های رایج درباره ارزش‌های آمریکایی (از جمله خانواده)، تفاوت «کاپیتالیست‌های انسان» با «کمونیست‌های نا-انسان»، جنگ عواطف و احساسات انسانی دنیای سرمایه‌داری با سردی و بی‌تفاوتی دنیای کمونیسم و … کلیشه‌های گل‌ درشتی که احتمالا در برخی فیلم‌های دهه ۶۰ خودمان درباره جنگ کم ندیده‌ایم: مشاهده تیراندازی به سوی انسان‌ها در دیوار برلین (صحنه‌ای که داناوان از مترو شاهد آن است) و سپس صحنه مشابهی در آمریکا که کودکان/ نوجوانان با سرخوشی از فنس‌ها بالا می‌روند و می‌خندند. نوع برخورد با زندانیان (بیدار کردن مودبانه ایبل و تاکید او بر این‌که مورد ضرب و شتم قرار نگرفته و وضعیت به نسبت مناسب‌ زندان، در مقابل «دیو»های کمونیستی که مشغول آزار و اذیت یک خلبان و یک دانشجوی اقتصاد هستند)، هوش بالاتر آمریکایی‌ها نسبت به همتایان خود در دیگر کشورها (داناوان به عنوان وکیل به سادگی از رئیس کا.گ.ب در اروپای غربی امتیاز می‌گیرد و به آن‌چه می‌خواهد می‌رسد).
به شکل معمول زنان نیز نقشی در این فیلم ندارند. همسری که ارزش کار بزرگ و والای انسانی وکیل را درک نمی‌کند و سعی دارد او را از کار خود - «دفاع شرافت‌مندانه»‌ از یک جاسوس - منصرف کند، در مواقع بحرانی حداکثر می‌تواند فرزندانش را در آغوش بگیرد و با نگاهی ملامت‌بار داناوان را بنگرد و در نهایت پس از آن‌که تلویزیون نام شوهر او را به عنوان یکی از عوامل بازگرداندن دو آمریکایی به «وطن»‌ اعلام کرد، با لبخند به اتاق خواب برود و همسرش را بنگرد - احتمالا نمادی از پذیرفته شدن مجدد شوهر به عنوان ناجی خانواده و وطن و پای‌بند به رویای آمریکایی -. دیگر زنان فیلم نیز چیزی نیستند جز عروسک‌هایی در مقام منشی یا همسر، درجه دوم و مطیع.
از نگاه من - به عنوان یک بیننده صرف - فیلم اسپیلبرگ فاقد همه مشخصات یک فیلم خوب است. درست‌تر آن‌که پل جاسوسان به جرات فیلمی بد است، فیلمی با تبلیغات باسمه‌ای برای رویاهایی که مدت‌هاست دیگر حتی وجود هم ندارند.

* نام یادداشت برگرفته از ابتدای ترانه‌ای از «محسن نامجو»ست که این‌گونه آغاز می‌شود: کشاله‌ها، کشاله‌ها

۱۳۹۴/۱۰/۱۰

تعطیلی روز آن‌لاین و تصمیم‌‌های کبری!

۱. از امروز به شکل رسمی - و تا اطلاع ثانوی - بیکار محسوب می‌شم. روز آن‌لاین بعد از بیشتر از ده سال فعالیت تعطیل شد. برای من که از اوایل - شماره‌های سوم (گفت‌وگو با ابراهیم یزدی، گفت‌وگو با مصطفی تاج‌زاده) - در این وب‌سایت مشغول بودم، سخت است. حس عجیب و ناشناخته‌ای. تعطیلی نه بابت توقیف بود، نه اختلاف با مدیرمسئول/ سرمایه‌گذار و نه تهدید و … بودجه نرسید و اولین روزنامه اینترنتی ایران - که در زمان خودش پیشرو محسوب می‌شد، اما چند سالی بود که در سراشیبی افتاده بود - تعطیل شد.
از این مدت کار با روز خاطرات خوبی هم دارم، مصاحبه‌های پیش از ۸۸، مصاحبه‌های بعد از ۸۸ با سیاسیون با اسم مستعار و از داخل ایران (مثل آخرین مصاحبه مرتضی الویری پیش از بازداشت). گفت‌وگو با افرادی نظیر عبدالواحد موسوی‌لاری، مسعود ده‌نمکی، محمدرضا خاتمی، سعید حجاریان و … بعد هم اعتراض‌های پس از انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۸ و خروج از کشور و داستان‌های بعدی و به عنوان حسن ختام هم گفت‌وگو با احمد شهید. (و یکی از دردناک‌ترین روزها: نوشتن گزارش درباره نامه عبدالله مومنی به آیت‌الله خامنه‌ای) درباره روز و تجربه این چند سال باید مفصل‌تر بنویسم و بنویسند.


فارغ از هر چیز، تجربه جالب و مفیدی بود، هم برای دست‌اندرکاران روز آن‌لاین و هم همکاران؛ به نظرم. تعطیلی روز البته ارتباطی به «قطع بودجه از طرف دولت هلند» نداشت، آن‌طور که مثلا حسین درخشان نوشته. روز اساسا هیچ‌گاه از «دولت هلند» بودجه‌ای دریافت نکرده بود. نهادهای مدنی و تحقیقاتی در راستای پروژه‌های خود، بودجه روز را هم تامین می‌کردند. به هر دلیلی نیز در نهایت تصمیم گرفتند تامین بودجه را ادامه ندهند.

۲. تعطیلی و فراغت از کار روزانه (بعد از چند سال؟ ده سال؟) عجیب و غریب است. البته که هنوز چند ساعتی بیشتر از این مساله نگذشته (و اگر بخواهم دقیق‌تر صحبت کنم، هنوز فرا نرسیده. در تمام این سال‌ها، روزهای پنج‌‌شنبه و جمعه تعطیل بودیم. احتمالا از شنبه این خلا را بیشتر احساس کنم)،‌ اما همین‌طور کارهای عقب‌مانده این چند سال در ذهن ام رژه‌ می‌رود و برنامه می‌ریزم: کتاب بیشتر بخوانم، روی چند پروژه معلق مانده که از قبل مانده، زبان فرانسه رو شروع کن، انگلیسی را تکمیل کنم و … به هیچ‌کدام می‌رسم؟


۳. تعطیلی روز و نداشتن جای ثابتی برای نوشتن،‌ احتمالا باعث شود که حضورم در وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی بیشتر و پررنگ‌تر شود. این هم از آن قول‌هایی است که آدم هر چند وقت یک بار به خودش می‌دهد. اما حالا که سایت ده‌ساله نیست، کجا بهتر از وبلاگ برای نوشتن؟ آن هم وقتی می‌شود هیچ آداب و ترتیبی مجویی و هر چه می‌خواهد دل تنگ‌ات، بنویسی.

۱۳۹۴/۰۸/۲۷

Liberalism and Fundamentalism

"When today we hear a politician or an ideologist offering us a choice between liberal freedom and fundamentalist oppression, triumphantly asking (purely rhetorical) questions such as "Do you want women to be excluded from public life and deprived of their elementary rights? Do you want every critic or mocker of religion to be punishable by death?" what should make us suspicious is the very self-evidence of the answer - who would have wanted that? The problem is that such a simplistic liberal universalism long ago lost its innocence. This is why, for a true Leftist, the conflict between liberal permissiveness and fundamentalism is ultimately a false conflict - a  vicious cycle in which two opposed poles generate and presuppose each other. Here one should take an Hegelian step backwards , placing in question the very measure from which fundamentalism appears in all its horrors. Liberals have long ago lost their right to judge. What Horkheimer once said should also be applied to today's fundamentalism: those who do not want to talk (critically) about liberal democracy and its noble principles should also keep quiet about religious fundamentalism. And, even more pointedly, one should emphatically insist  that the conflict between the State of Israel and the Arabs is a false conflict: even if we all come to perish because of it, it is a conflict which only mystifies the true issues."

Slavoj Zizek | First as a tragedy, then as farce | Verso 2009 | pp. 75, 76

۱۳۹۴/۰۸/۰۳

درباره پاسخ روحانی به نامه رهبر جمهوری‌اسلامی

پس از نامه‌ای که آیت‌الله خامنه‌ای برای تایید برجام خطاب به حسن روحانی نوشت، رئیس دولت یازدهم نیز پاسخی برای رهبر جمهوری‌اسلامی نوشت. پاسخی که به نظر می‌رسد تحلیل محتوایی - حتی شتاب‌زده - آن نشان‌دهنده‌ی اختلاف‌هایی است که در نگاه - و به شکل طبیعی، تحلیل - دو مقام عالی‌رتبه جمهوری‌اسلامی به دنیا، روابط بین‌الملل و … دارد.
شاید کمی توضیح درباره نامه روحانی، بتواند منظور را روشن‌تر برساند.

[توضیح پس از انتشار متن]: توجه کنیم که قرار نیست این نامه‌ها، نشان‌دهنده دونوع نگاه کاملا متفاوت و بدون ارتباط با هم باشد. این تفاوت نگاه در واقع در چهارچوب کلیتی به نام جمهوری‌اسلامی - که مورد قبول طرفین است - رخ داده و نه بیشتر. اما همین تفاوت‌های - شاید به ظاهر کوچک - گاهی می‌تواند منجر به تغییرات زیاد در رفتارها شود.

۱. روحانی در همان ابتدای نامه و پس از تعارف‌های معمول، رهبر جمهوری‌اسلامی را وارد بازی و به او یادآوری می‌کند که در جریان مذاکرات بوده: "اصولی که در طول مذاکرات دشوار و افتخارآفرین، مورد تاکید حضرت‌عالی بود". او همچنین این توافق‌نامه و تایید آن را "آغازگر فصلی نوین در حرکت رو به تعالی جمهوری اسلامی ایران" توصیف می‌کند؛ همان متنی که از نظر آیت‌الله خامنه‌ای "دارای نقاط ابهام و ضعف‌های ساختاری" است.
او همچنین دستاوردهای توافق را برای آیت‌الله خامنه‌ای ردیف می‌کند و البته نقبی به گذشته می‌زند. دورانی که سعید جلیلی - نماینده رهبر جمهوری‌اسلامی در شورای عالی امنیت ملی - مسئولیت هدایت مذاکرات را به عهده داشت و فضایی "تنش‌آلود افزایش روزانه تهدید، تحریم و فشار" ایجاد کرده بود که در آن "تصور چنین دستاوردهایی «برای بسیاری» ناممکن بود".
[برای درک میزان ارادت رهبر جمهوری‌اسلامی به شعارهای انتخاباتی سعید جلیلی، این سخن آیت‌الله خامنه‌ای خطاب به جلیلی پس از انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۹۲ را فراموش نکنیم (نقل‌قول از احمد علم‌الهدی، امام جمعه مشهد و عضو مجلس خبرگان): این چهار میلیون رای نشان‌گر وجود یک جوهره در جامعه است]
روحانی در ادامه نامه خود نیز بار دیگر دستاوردهای برجام را برای آیت‌الله خامنه‌ای می‌شمارد و بر تز خود در روابط بین‌الملل - فارغ از درست یا نادرستی آن - یعنی "بازی برد - برد" تاکید دارد.

۲. بخشی از نامه روحانی در واقع پاسخی است به شرط‌هایی که آیت‌الله خامنه‌ای برای اجرای برجام تعیین کرده است. او از جمله تاکید دارد که برای نخستین بار در تاریخ سازمان ملل حقوق ایران نظیر حق "غنی‌سازی و رآکتور آب سنگین" پذیرفته شده.
همان‌طور که بر لغو تحریم‌ها نیز تاکید دارد: "تحریم‌های ظالمانه [...] رفع گردیدند [...] در تاریخ ۲۶ مهرماه ۱۳۹۴ یعنی روز تصویب، رئیس جمهور آمریکا و شورای وزیران اتحادیه اروپا به‌صورت کتبی و رسمی برچیده شدن تمامی تحریم‌های اقتصادی و مالی ظالمانه و غیرقانونی خود را در چارچوب تعهداتشان در برجام اعلام نموده و آن‌را به‌عنوان سند قانونی در روزنامه‌های رسمی خود منتشر کردند".
روحانی تاکید دارد که با اتکا به همین رفع تحریم‌هاست که می‌توان برای رشد "اقتصاد مقاومتی" - مفهومی که در سال‌های اخیر مورد علاقه آیت‌الله خامنه‌ای قرار گرفته - تلاش کرد، مساله‌ای که در نامه رهبر جمهوری‌اسلامی نیز به آن اشاره شد. (در حاشیه، نگاهی به پرونده سایت آیت‌الله خامنه‌ای درباره اقتصاد مقاومتی احتمالا برای خواننده علاقه‌مند مفید باشد)
رئیس دولت یازدهم اما نکته دیگری را هم مورد اشاره قرار می‌دهد و آن "سند چشم‌انداز بیست جمهوری‌اسلامی" است که اتفاقا توسط خود آیت‌الله خامنه‌ای ابلاغ شد.
فراموش نکنیم که یکی از انتقادهای گروه‌های مختلف سیاسی به محمود احمدی‌نژاد - رئیس‌جمهوری مورد علاقه رهبر ایران - بی‌اعتنایی او به سند چشم‌انداز و عقب ماندن حاکمیت از اهداف این سند بود.

۳. روحانی در نامه خود نوشت که دولت او گرچه "با رعایت ملاحظات و الزامات" رهبر جمهوری‌اسلامی، شورای عالی امنیت ملی و مجلس "نسبت به اجرای کامل و با حسن نیت برجام" اقدام خواهد کرد. اقدامی که به عقیده او "موجبات اقتدار روزافزون ایران اسلامی، تامین منافع مردم و رشد و شکوفایی و پیشرفت همه‌جانبه کشور بر مبنای اقتصاد مقاومتی" خواهد شد.
این‌جا احتمالا مهم‌ترین نکته افتراق میان رهبر و رئیس جمهوری اسلامی است. هر چه آیت‌الله خامنه‌ای نگاه بدبینانه‌ای نسبت به برجام، نتایج آن و کشورهای طرف قرارداد دارد - و این نگرانی را بارها به وضح چه در سخن‌رانی‌ها و چه در نامه اخیر عیان ساخته - روحانی نگاهی یک‌سر متفاوت به این قضیه دارد.
او همچنین در نامه خود بر یکی از تصمیم‌های آیت‌الله خامنه‌ای تاکید کرده. رهبر جمهوری‌اسلامی در نامه خود دستور تشکیل هیاتی برای بررسی انجام تعهدت طرف مقابل را داده که ترکیب و وظیفه آن را شورای عالی امنیت ملی تعیین خواهد کرد. (و این بدان معناست که مجلس شورای اسلامی، قادر به دخالت رسمی در آن نخواهد بود). اکنون روحانی نیز از این فرصت برای تثبیت موقعیت فرادستی خود مقابل مجلس نهایت استفاده را برده و تاکید می‌کند که برای بررسی "انجام تعهدات طرف مقابل"،  با "هوشیاری کامل رصد و تصمیم مقتضی برای واکنش متناسب در شورای عالی امنیت ملی اتخاذ خواهد شد".

وجود اختلاف در دیدگاه‌های این دو چهره عالی‌رتبه جمهوری‌اسلامی البته مساله جدیدی نیست. آیت‌الله خامنه‌ای تاکنون چندین بار به شکل مستقیم پاسخ برخی سخنان و انتقادهای روحانی را - بدون نام بردن از او - داده است. اما به نظر می‌رسد اختلاف‌نظر فعلی درباره برجام ونحوه عمل دولت درباره آن، می‌تواند تاثیرهایی فراتر از بحث هسته‌ای و دیپلماسی عمومی جمهوری‌اسلامی، حتی بر فضای داخلی سیاست کشور داشته باشد.

۱۳۹۴/۰۷/۲۹

ارزیابی شتاب‌زده نامه آیت‌الله خامنه‌ای به روحانی

وب‌سایت آیت‌الله خامنه‌ای ساعاتی پیش متن نامه او به حسن روحانی را منتشر کرد. چند نکته درباره این نامه:
۱. رهبر جمهوری‌اسلامی اشاره جالبی در نامه دارد که برجام پس از «بررسی‌های دقیق و مسئولانه در مجلس شورای اسلامی؛ کمیسیون ویژه و دیگر کمیسیون‌ها و نیز در شورای عالی امنیت ملی سرانجام از مجاری قانونی» عبور کرده و در حال حاضر «در انتظار اعلام نظر اینجانب است».
البته که سال‌هاست برای همه مشخص شده راهبر اصلی پرونده هسته‌ای ایران و سیاست‌های کلی اتخاذ شده در این سال‌ها شخص آیت‌الله خامنه‌ای است. همان‌طور که موافقت‌نامه‌ها و اقدام‌هایی که در این پرونده انجام گرفته، بلاشک تایید او را با خود داشته است - و در غیر این‌صورت امضا یا اجرایی نمی‌شدند -. در واقع این نامه،  اثبات سخنان چند روز پیش علی لاریجانی است که گفته بود: پرونده هسته‌ای، پرونده رهبری است.


۲. بند دوم نامه آیت‌الله خامنه‌ای، مساله‌ای را مورد تاکید قرار می‌دهد که در چند وقت اخیر در سخن‌رانی‌های رهبر ایران نیز به آن اشاره شده. او نوشته است که روحانی به واسطه سالیان طولانی فعالیت در سطوح رده‌بالای مدیریت در جمهوری‌اسلامی باید این مساله را دریافته باشد که «دولت ایالت امریکا در قضیه‌ی هسته‌ئی و نه در هیچ مسأله‌ی دیگری، در برابر ایران رویکردی جز خصومت و اخلال در پیش نگرفته است و در آینده هم بعید است جز این روش عمل کند».
تاکید بر نگرانی از نفوذ و دشمنی آمریکا با استفاده از برجام، از جمله موارد ثابت در چند سخن‌رانی آیت‌الله خامنه‌ای پس از گفت‌وگوهای وین است. او همچنین با اشاره به دو نامه‌ای که باراک اوباما برای او نوشته - در حالی که پیش از این گمانه‌زنی‌ها حکایت از رد و بدل شدن چهار نامه داشت - بخشی از مضمون یکی از نامه‌ها را هم فاش کرده است: این‌که آمریکا و دولت اوباما «قصد براندازی جمهوری اسلامی را» ندارد.

۳. علاوه بر بندهای قانون مصوب مجلس - طرح دوفوریتی اقدام متناسب و متقابل دولت جمهوری‌اسلامی ایران در اجرای برجام -، آیت‌الله خامنه‌ای اشاره‌ای به «ملاحظات ده‌گانه‌ی ذیل مصوبه‌ی شورای عالی امنیت ملی» داشته. او چه قانون مصوب مجلس و چه ملاحظات شورای عالی امنیت ملی - که تاکنون در رسانه‌ها اشاره‌ای به آن‌ها نشده - را «حاوی نکات مفید و مؤثر» دانسته که «باید رعایت شود»، گرچه خود نیز ۹ شرط دیگر را اضافه کرده.
مساله جالب‌ توجه دیگر آن است که براساس این نامه، شورای عالی امنیت ملی برجام را در تاریخ ۱۹ مردادماه تصویب کرده است، طرح مجلس شورای اسلامی درباره برجام ۲۱ مهرماه تصویب شد. فاصله‌ای دو ماهه در تصویب برجام در دو نهاد مختلف. آیا این فاصله زمانی، از جمله دلایلی بوده که باعث شده علی‌اصغر میرحجازی در جلسه مشترک با علی لاریجانی - رئیس مجلس نهم - و علی شمخانی - دبیر شورای عالی امنیت ملی - خواستار تسریع در تصویب برجام شود؟ (از گفت‌وگوی حمید رسایی با رجانیوز: [علی لاریجانی] در آخر اظهاراتش هم گفت که چند روز قبل آقای حجازی با من تماس گرفت و گفت که چرا مجلس زودتر تکلیف برجام را مشخص نمی کند)


۴. رهبر جمهوری‌اسلامی از «حفظ هوشیاری» در زمان گفت‌وگوها از سوی مسئولان جمهور‌ی‌اسلامی نسبت به «نیات خصمانه دولت آمریکا» تقدیر کرده که به عقیده او توانسته «در موارد متعدّدی از ورود زیان‌های سنگین جلوگیری کند»، اما احتمالا یکی از مهم‌ترین بخش‌های نامه پس از این جمله‌ها مورد اشاره قرار گرفته: «با این حال محصول مذاکرات که در قالب برجام شکل گرفته است دچار نقاط ابهام و ضعف‌های ساختاری و موارد متعددی است که در صورت فقدان مراقبت دقیق و لحظه به لحظه،‌ می‌تواند به خسارت‌های بزرگی برای حال و آینده‌ی کشور منتهی شود».
احتمالا همین نگرانی است که باعث شده آیت‌الله خامنه‌ای چند شرط جدید برای اجرای برجام در نظر بگیرد. از سویی این بخش از نامه و دیگر جمله‌هایی که این‌جا و آن‌جای متن وجود دارد، نشانه‌ آن است که حضور جمهوری‌اسلامی در این گفت‌وگوها گرچه - با احتمال قریب به یقین - با اجازه رهبر جمهوری‌اسلامی بوده، اما او از این مساله رضایت قلبی نداشته است.
در بند اول شرط‌هایی که آیت‌الله خامنه‌ای تعیین کرده نیز به صرحت ذکر شده: «پذیرش مذاکرات از سوی ایران اساساً با هدف لغو تحریم‌های ظالمانه اقتصادی و مالی صورت گرفته است».


۵. بخش عمده شرط‌های آیت‌الله خامنه‌ای البته مسایل جدیدی نیستند، بلکه بیان دیگر و - در مواردی - مفصل‌تر سخنانی است که او پیش از این نیز به عنوان «خط قرمز» در مسیر گفت‌وگوهای هسته‌ای به آن اشاره کرده بود. لغو تحریم‌ها، توسعه فنی و بحث ۱۹۰هزار سو، سرنوشت تاسیسات هسته‌ای و ... . نکته قابل توجه دیگر در بند بند این نامه نگرانی او از «نقض عهد» طرف مقابل است.
با این حال تاکید او بر «متوقف» شدن برجام در صورت «وضع هرگونه تحریم در هر سطح و به هر بهانه‌ای (از جمله بهانه‌های تکراری و خودساخته‌ی تروریسم و حقوق بشر) توسط هر یک از کشورهای طرف مذاکرات» نشان‌دهنده نگرانی‌های امنیتی اوست. همان مساله‌ای که بارها از سوی برخی تحلیل‌گران و مقام‌های حکومتی به عنوان «تضمین‌ امنیتی» مورد اشاره قرار گرفته. مساله مهم اما این است که مسئولان غربی چند باری تذکر داده‌اند که تحریم‌های حقوق‌بشری علیه ایران و مقام‌های حکومتی لغو نمی‌شود و حتی امکان وضع تحریم‌های جدید در این زمینه وجود دارد.
دولت روحانی احتمالا می‌تواند با استناد به همین بند از نامه در گفت‌وگوها از طرف مقابل امتیاز بگیرد. بسیار بعید است که دولت‌های غربی به بهانه حقوق‌بشر، دست به اقدام‌هایی بزنند که باعث لغو برجام شود. گرچه باید منتظر ماند و دید آیا این تهدید، واقعا شکل عملی پیدا خواهد کرد یا آن‌که دولت در پی یافتن راه‌حلی برای دور زدن آن خواهد بود.
از طرفی به نظر می‌رسد پذیرش دوره هشت ساله برجام و دوره ۱۵ ساله رسیدن به توانایی‌های فنی - از جمله رسیدن به ۱۹۰ هزار سو - از سوی مقامی که پیش از این گفته بود به نتیجه مذاکرات خوش‌بین نیست، احتمالا قدمی رو به جلو و حتی پیروزی برای دولت روحانی محسوب می‌شود. توجه باید کرد که بخش‌های مختلف این نامه در تضاد با سخنانی است که آیت‌الله خامنه‌ای در دو سال گذشته بیان کرده.

۶. نامه آیت‌الله خامنه‌ای به معنای اعلام رسمی پذیرش برجام از سوی جمهوری اسلامی است. گرچه می‌‌توان بندها و عبارت‌های مختلفی در این نامه یافت که دست منتقدان را برای مخالفت با دولت بازتر می‌کند - و با توجه به مواضع آیت‌الله خامنه‌ای، این مساله چندان عجیب و دور از انتظار هم نیست و حتی شاید برای تکمیل ژست آیت‌الله خامنه‌ای برابر این گفت‌وگوها هم (برای منتقدان) لازم بود -  اما در نهایت پذیرش برجام، به عنوان بزرگ‌ترین دستاورد دولت روحانی از سوی رهبر جمهوری‌اسلامی، در نهایت یک پیروزی برای دولت روحانی است.

۱۳۹۴/۰۳/۱۵

رنج


تنها رازی که واقعا سر به مهر است، راز رنج کشیدن است. رنج، راه آگاهی است٬، و موجودات زنده با رنج کشیدن به خودآگاهی دست می‌یابند. زیرا دست یافتن به آگاهی از خویش٬ و «منش» یافتن، همانا شناختن خویش است و خود را جدا از دیگران احساس کردن؛ و این احساس جدایی، با تکانی شدید همراه است و با کشیدن رنجی کمابیش گران، و پی بردن به محدودیت وجود خود، به دست می‌آید. آگاهی از خویش، همانا آگاهی از حدود و محدودیت‌های خویش است. من وقتی خودم را حس می‌کنم که حس کنم دیگران نیستم؛ شاختن و حس کردن حدود وجود به این معنی است که بدانیم وجود من تا کجاست و در چه نقطه‌ای کران‌مند است، یا به عبارت دیگر، از کجا به بعد دیگر من وجود ندارم.


و اگر کم یا بیش رنج نمی‌بردیم چگونه می‌دانستیم که وجود داریم؟ جز با رنج کشیدن، چگونه می‌توانیم در نفس خودمان تامل کنیم و آگاهی متامل به دست بیاوریم؟

درد جاودانگی | میگل د اونامونو | بهاالدین خرمشاهی | صص ۱۹۴ - ۱۹۳

۱۳۹۴/۰۳/۰۸

درباره معرکه و «معرکه‌گیران»

«ما نمی‌توانیم با هم در یک سازمان جای گیریم٬ ضمنا دشمن فوری یک‌دیگر هم نیستیم. البته اگر در جامعه کار به درگیری برسد - که روزی به ناچار خواهد رسید - آن‌گاه رودرروی هم می‌ایستیم».

۱. عبدالرضا تاجیک٬ روزنامه‌نگار و فعال ملی - مذهبی٬ متنی در صفحه فیس‌بوک خود نوشته و محمد نوری‌زاد٬ محمد ملکی و نسرین ستوده انتقاد کرده٬ فعالیت‌های آنان را «معرکه‌گیری» توصیف و موجب «تخریب» خانواده ستار بهشتی دانسته. به گفته تاجیک «رفتارهای نمایشی» این سه تن باعث «لوث شدن» موضوع حقوق‌بشر می‌شود. تاجیک به سایت سحام‌نیوز نیز تاخته: با عبارت «سایتی به نام سحام‌نیوز» استتوس خود را آغاز کرده و خبرنویس آن را متهم کرده که «بدیهیات اصول خبرنویسی در حوزه حقوق‌بشر» را نیز رعایت نکرده. در نهایت نیز پرسیده است: «آیا بهتر نیست به‌جای آنکه همواره انگشت اتهام به‌سوی نظام، نشانه رود، گاهی به نقد عملکرد این افراد و مبلغانشان نیز پرداخته شود»؟
تا این‌جا داستان جدیدی رخ نداده. عبدالرضا تاجیک پیش از این نیز بدون نام بردن٬‌ چند باری انتقادهای مشابه مطرح کرده بود (استتوس اول٬ استتوس دوم). او از «کوتاه قدهای سیاسی» انتقاد کرده بود که به دنبال «کوتاه شدن سقف آزادی در این روزگار و در نتیجه امکان تحرک» وارد صحنه شده‌اند و «کاسبکارانه، دلقکان سیاسی و معرکه‌گیران» در فضای ایران را با عنوان «کوشندگان جسور راه آزادی و حقوق بشر» معرفی می‌کنند تا به این وسیله «به نام و نانی» دست‌یابند. او اضافه کرده بود که شاید این کار خطری برای جامعه نداشته باشد٬ اما خطر آن‌جاست که این خصلت افراد با کیش شخصیت ادغام شده و «ماکت‌هایی از محمد تقی شهرام و مسعود رجوی را برایمان به‌نمایش بگذراند».
به فاصله یک روز بعد و در پاسخ به برخی انتقادها٬ تاجیک متن مفصل‌تری نوشت. او افراد موردنظر خود را چنین توصیف کرد: «عکس ادعایشان که خود را توانا نشان می‌دهند، حتی در اجرایی کردن نظرهایشان ناتوان هستند. آنان عموماً بر دوش دیگران سوار شده و تلاش می‌کنند تا خود را نشان دهند. همچنین خط ثابتی را دنبال نمی‌کنند. بنابراین در دوره‌ای که فعالان سیاسی شناخته شده و امتحان پس داده امکان فعالیت آزاد ندارند و دست و پایشان بسته است، برتلاششان برای دیده شدن می‌افزایند». [در رسم‌الخط دست نبرده‌ام] او همچنین برخی مشخصات این افراد را برشمرد.
پای استتوس اخیر رضا تاجیک اما بحث‌های مختلفی ایجاد شده. عده‌ای به حمایت از او برخاسته‌اند٬ برخی دیگر از او انتقاد کرده‌اد٬ برخی انذار داده‌اند که آبروی خود را نبرد٬ عده‌ای او را اطلاعاتی خوانده‌اند٬ برخی روزنامه‌نگار شجاع و جسور و … . آن‌چه اما بیش از هر چیزی مورد توجه است٬ انتقاد از تاجیک به دلیل لحن نوشته یا صفت‌هایی است که برای افراد دیگر استفاده کرده.

۲. من به شخصه در استتوس رضا تاجیک اشکالی نمی‌بینم (و این تفاوت دارد با این‌که مخالف/ موافق مضمون آن باشم). او عقیده دارد که برخی فعالان حقوق‌بشر یا فعالان سیاسی در ایران «معرکه‌گیر» هستند و کارهای‌شان باعث «لوث شدن حقوق‌بشر» می‌شود. انتقادی که تصور می‌کنم بخش عمده‌ی ماها هم داریم. اما هر کس به زبانی - و در مکان‌های خاصی - این مساله را بیان می‌کند. به نظرم نوشته رضا تاجیک توهین نیست٬ اما حتی اگر هم آن را مصداق «توهین» بدانیم٬ باز هم حق اوست. (این را به خصوص برای کسانی نوشتم که مانند من معتقدند «توهین کردن» هم بخشی از «آزادی بیان» است). اتفاقا تمام آنان که حامی آزادی بیان هستند٬ باید از حق صحبت کردن و سخن گفتن و اظهارنظر «همه» افراد٬ فارغ از محتوای سخنان‌شان٬ حمایت و تلاش کنند که تمام نظرها امکان مطرح شدن داشته باشد. فراموش نکنیم که شبکه‌های اجتماعی - و فیس‌بوک - فضای خوبی است برای تمرین همین موارد. در نتیجه حتی به منتقدان تاجیک هم ایرادی نمی‌بینم که او را نقد کنند٬ حتی به او توهین کنند و در نهایت نظر خود را بیان کنند. در واقع با فراگیر شدن فیس‌بوک - و دیگر شبکه‌های اجتماعی - اتفاقی افتاده که ما سال‌ها از آن محروم بودیم: افراد به نسبت آزادانه نظر خود را بیان می‌کنند و دیگران نیز در نقد یا تایید آن می‌کوشند.
در این میان اما یک ملاحظه وجود دارد. تلاش برای انتساب رضا تاجیک - یا هر شخص دیگری -  به وزارت اطلاعات٬ نهادهای امنیتی یا جمهوری‌اسلامی (نه در معنای حمایت از حکومت٬ در معنای «جیره‌خوار» بودن یا پیش بردن آگاهانه و بابرنامه‌ی منویات حاکمیت) از مصادیق تهمت است. همان‌طور که نمی‌توان منتقدان این نوشته را «جیره‌خواران آمریکا و اسراییل» یا «حامیان تحریم و حمله نظامی به ایران» دانست. تا زمانی که شواهد متقنی در این‌باره وجود نداشته باشد٬ به هیچ‌وجه نمی‌توان چنین سخنانی بر زبان آورد. چنین تهمت‌هایی فضا را غبارآلود و امکان گفت‌وگو را از بین می‌برند.

۳. وجه دیگر استتوس تاجیک اما وجه سیاسی آن است. در واقع نقد این نوشته از منظری٬ نقد یک تفکر است. دوگانه‌ای که مایل‌ام آن را زیر چنین اصطلاحی صورت‌بندی کنم: خوش‌بینی/ بدبینی به جمهوری‌اسلامی (و توضیح خواهم داد چرا).
این دوگانه از زمان اصلاحات به بعد٬ در بسیاری از کنش‌های فعالان سیاسی وجود داشته و هر بار در شکل جدیدی خود را بازتولید کرده است: زمانی مقابل اصلاح‌طلبی٬ براندازی (آن هم با مبارزه مسلحانه) به وجود آمد. بعدها تندروی و کندروی مقابل هم قرار گرفتند٬ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۴ از اصلاح‌طلبی «پیشرو» و «سنتی» یاد شد٬ کمی بعدتر «تحول‌خواهی» مقابل «اصلاح‌طلبی» علم شد و … .
اختلاف میان این نیروها و مابه‌ازی بیرونی آن‌ها که پیش از سال ۸۸ بالا گرفته بود٬ پس از آغاز جنبش سبز عملا در حاشیه قرار گرفت. زهرا رهنورد/ فاطمه کروبی/ مهدی کروبی/ میرحسین موسوی چنان چتری٬ تمام این نیروها را زیر بال و پر خود گرفتند. با حصر آن‌ها و در پیش بودن دو انتخابات (مجلس نهم٬ ریاست‌جمهوری یازدهم) دور از ذهن نبود که این اختلاف‌ها بار دیگر شعله‌ور شوند - که شدند -. ابتدا حضور محمد خاتمی در انتخابات مجلس نهم شکاف‌هایی را ایجاد کرد٬ سپس بحث حضور/ عدم حضور در انتخابات ریاست‌جمهوری (که خود بازه‌های زمانی مختلفی را در بر می‌گرفت)٬ شکل حمایت از دولت روحانی و … . در این مدت اما اختلاف‌های قدیمی بار دیگر شعله‌ور شده است. یکی از دلایل آن هم این است که مجموعه حاکمیت فعلی جمهوری‌اسلامی دیگر آن شیطان مجسم پیشین نیست (آن‌گونه که در حد فاصل سال‌های ۸۸ تا ۹۰ از سوی این نیروها توصیف می‌شد).
بسیاری از نیروهای جوان‌تر نزدیک به اصلاح‌طلبان و تحول‌خواهان یا آنان‌که به هر شکلی دل در گروی جمهوری‌اسلامی دارند [و در این‌جا از یک تیپ صحبت می‌کنم٬ نه یک فرد] بیش از هر چیز به جمهوری‌اسلامی «خوش‌بین» هستند. آن‌ها به شکل سنتی با مسایلی نظیر هم‌جنس‌گرایی مشکل دارند٬ به سادگی نمی‌توانند با بهاییان سر یک میز بنشینند٬ به حقوق زنان در شکل تام و تمام آن اعتقاد آن‌چنانی ندارند و … اما «خوش‌بین» هستند: به این‌که حکومت اصلاحات را می‌پذیرد٬ به این‌که اوضاع سیاسی و حقوق‌بشری ایران از دوران حکومت پهلوی بهتر است و …  آنان معتقدند که در جمهوری‌اسلامی «یه روز خوب میاد» که اوضاع به سامان باشد. این اوضاع به سامان البته که شباهت آن‌چنانی با آن‌چه که برای مثال من نوعی می‌خواهم٬ ندارد. نوعی دموکراسی هدایت شده‌ی مسلمانان است. (شاید ترکیه نمونه‌ای باشد - نه دقیقا٬ اما با شباهت زیاد - برای آن‌چه که اینان می‌خواهند). در واقع این گروه معتقدند که جمهوری‌اسلامی هم‌چنان دارای مشروعیت مردمی است - و البته اهمیت آن‌چنانی ندارد که چگونه آن را به دست آورده -. نمونه‌ی این افراد را احتمالا همه‌مان در شبکه‌های اجتماعی دیده‌ایم: حامیان و تحسین‌کنندگان قاسم سلیمانی٬ مدافعان دخالت جمهوری‌اسلامی در سوریه و دیگر کشورهای منطقه به بهانه افزایش عمق استراتژیک (و البته منتقدان دخالت دیگر کشورها - نظیر آمریکا - در اختلاف‌های داخلی کشورها)٬ مدافعان حفظ خاک به هر شکل (حتی سرکوب)٬ تهدید دیدن اتنیک‌های ساکن ایران (کرد و بلوچ و ترک و عرب و ترکمن و …)٬ به شکل کلی مدافع اعدام در موارد خاص. برای این گروه البته می‌توان مشخصات دیگری نیز برشمرد.
شاید مثالی برای روشن شدن موضوع مورد مناقشه مفید باشد: قرائت این گروه از حوادث دهه اول انقلاب٬ مشابه قرائت جمهوری‌اسلامی است. در واقع آنان تاریخ دهه نخست جمهوری‌اسلامی را همان‌گونه خوانده و پذیرفته‌اند که جمهوری‌اسلامی تمایل دارد (البته درباره افراد و گروه‌های مخالف حکومت٬ نه درباره منتقدان یا «اپوزیسیون قانونی»).

۴. به نظرم با استتوس عبدالرضا تاجیک - و تمام متن‌های این‌گونه - نباید به شکل موردی و مصداقی برخورد کرد٬ همان‌طور که وارد شدن از منظر اخلاق و ادب عموما و احتمالا پاسخ‌گو نخواهد بود. چنین متن‌هایی٬ نشات گرفته از نوعی نگاه سیاسی است. نگاهی که هر اعتراض خارچ از چهارچوب٬ اعتراض نابه‌هنگام و هر نوضع وضعیت استخوان در گلو را رد می‌کند و هر بار به بهانه‌ای: زمانی به دلیل قرار گرفتن در برهه حساس کنونی٬ زمانی بابت نگرانی از وضعیت زندانی‌ها٬ زمانی به دلیل صادق نبودن مدافعان حقوق‌بشر و … هر بحث موردی و مصداقی با چنین تفکری اما به بیراهه رفتن و آب در هاون کوبیدن است: برای نقد این نگاه٬ باید نگاهی به ریشه‌ها کرد٬ آن‌ها را در معرض دید عموم قرار داد و سپس از تیزاب نقد گذراند.

پی‌نوشت:
- سه واکنش به نوشته رضا تاجیک از عمار ملکی٬ شاهد علوی و نیما قاسمی

۱۳۹۴/۰۳/۰۲

برای مهندس تیکی‌تاکا٬ حضرت ژاوی

چند روزی هست که فکر می‌کنم این مطلب را چطور شروع کنم٬ چطور ادامه بدهم و چطور تمام کنم. حالت‌های مختلف را بررسی کردم٬ دنبال عکس مناسب گشتم٬ آمارها را نگاه کردم. حتی به این فکر کردم که مطلب را با جمله‌ای معروف درباره فوتبال شروع کنم. مثلا از قول بیل شنکلی بنویسم که "فوتبال٬ مساله مرگ و زندگی نیست. بلکه مهم‌تر از این دو است". باید از عشق به بارسا گفت و از قول کانتونا نوشت که همسر و دین هم قابل تغییر است٬ اما تیم فوتبالی که هوادارش هستیم٬ خیر. بعد فکر کردم که همه این شروع‌ها چقدر کلیشه‌ای است.

بعد فکر کردم که احتمالا توصیف عادل فردوسی‌پور از فرشاد پیوس٬ این‌جا هم به کار بیاید. در یکی از برنامه‌های نود که فرشاد پیوس مهمان برنامه بود٬ فردوسی‌پور چنین پیوس را توصیف کرد - نقل به مضمون -: بازیکنی که نه قد بلندی داشت٬ نه سرعت چشم‌گیری و نه تکنیک خاصی اما همیشه آقای گل بود. به نظرم می‌شود مشابه همین توصیف را درباره ژاوی نوشت؛ بازیکنی که نه قد و قامت بلندی مثل زلاتان داشت٬ نه سرعت اعجاب‌آوری مشابه گرت بیل و نه تکنیک نابی مانند مسی یا رونالدینیو. در واقع شاهکار ژاوی همین‌جا بود: هر چه مسی و رونالدینیو و خیلی از بازیکن‌های بزرگ نشانه‌ای از این دارند که از سیاره‌یِ دیگری وارد زمین‌های فوتبال شده‌اند٬ استیل ژاوی سهل و ممتنع بود: ساده٬ یک انسان زمینی مانند خودمان٬ اما با کارآیی و عمل‌کردی فوق بازیکن‌های عادی. ژاوی یکی از شبیه‌ترین بازیکنان به انسان‌های عادی در میان همه ستاره‌های فوتبال بود و همین سادگی و عادی بودن٬ ویژگی اصلی نبوغ او بود. بازیکنی که به قول خودش در تمام لحظات زندگی "فضاهای خالی" را می‌دید تا پاسی ارسال کند. فراموش نکنیم همین نابغه٬‌ از بارسا شروع کرد و در بارسا ادامه داد. در تمام روزهای خوب و بد با تیم بود. چه در دوران مزخرفی که بارسا دوران حضیض را طی می‌کرد٬ چه در دوره افسانه‌ای پپ و چه پس از آن٬ وقتی به عنوان کاپیتان اول تیم٬ بخش عمده فصل را روی نیمکت نشست. اما نه تنها حاشیه‌ای برای تیم ایجاد نکرد٬ بلکه بنا به اخباری که اخیرا منتشر شده٬ یکی از اصلی‌ترین نقش‌ها  را در بهبود رابطه لیونل مسی و لوییس انریکه داشت.
ژاوی٬ شاید برای خیلی‌ها بازیکنی باشد مانند خیل عظیم بازیکنانی که آمده‌اند و رفته‌اند. برای طرفداران بارسا - و فکر می‌کنم برای تمام تیفوسی‌های فوتبال - ژاوی فراتر از یک بازیکن باشد. ژاوی٬ شبیه‌ترین بازیکن به هوادارانی بود که در تمام روزهای خوب و بد٬ در تمام فراز و نشیب‌ها کنار تیم بود. مهندس تیکی‌تاکا که بعید می‌دانم اگر نبود٬ سیستم پپ می‌توانست در این حد پیشرفت کند و دنیا را در اختیار خود بگیرد.
بارسا البته بدون ژاوی به حیات خود ادامه می‌دهد٬ زندگی هم بدون ژاوی ادامه دارد٬ اما برای ما طرفداران بارسا٬ بازیکنی که در دوران حضورش در لالیگا بیش از ۲۵ هزار پاس با دقت ۹۲ درصد داده٬ بازیکنی که در برد قاطع ۰ - ۵ مقابل رئال مادرید ۱۱۹ پاس به یاران خود داد (۱۱۴ پاس درست)٬ موفق شد همراه با بارسلونا هر ۶ جام ممکن در یک فصل را کسب کند (افتخاری که هیچ باشگاهی تاکنون موفق به کسب آن نشده) و…
دلم می‌خواست ممکن بود که تمام احساساتم برای ژاوی و میزان عشق و علاقه‌ام به این بازیکن را در کلمات بریزم و در این نوشته با دیگران تقسیم کنم. اما همین‌که شروع به نوشتن کردم٬ متوجه شدم که این کار٬ دقیقا مانند آن‌چه که ژاوی در زمین بازی انجام می‌داد٬ غیرممکن است. ژاوی٬ سهل و ممتنع است.

۱۳۹۴/۰۱/۰۹

نامه فرماندهان سپاه پاسداران به خاتمی در سال ۷۸

این روزها بسیار از 'خدمات' قاسم سلیمانی٬ فرمانده سپاه قدس٬ تجلیل می‌شود. تجلیل‌ها اما تنها مختص به حامیان جمهوری‌اسلامی نیست٬ بلکه کم نیستند تعداد افرادی که در زمینه‌های زیادی با جمهوری‌اسلامی زاویه دارند٬ اما از سلیمانی حمایت می‌کنند. بخش عمده‌ای از آن‌ها نیز سلیمانی را فردی می‌دانند که تنها به وظایف نظامی مشغول است و در سیاست دخالت نمی‌کند. 
البته که در این‌باره حرف بسیار است و باید مفصل‌تر به سلیمانی پرداخت٬ اما اول از همه مرور این سند تاریخی شاید جالب باشد. نامه‌ای که فرماندهان سپاه پاسداران در سال ۷۸ به خاتمی نوشتند و در آن رسما رییس‌جمهوری را به کودتا محکوم کردند. [رسم‌الخط نامه را تغییر نداده‌ام]


ریاست محترم جمهوری حضرت حجت‌الاسلام ‌والمسلمین جناب آقای سیدمحمد خاتمی
با عرض سلام و خسته نباشید به استحضار می‌رساند:
به‌دنبال حوادث اخیر به عنوان مجموعه‌ای از خدمتگزاران دوران دفاع مقدس ملت شریف ایران، وظیفهٔ خود دانستیم مطالبی را خدمت حضرت‌عالی دانشمند ارزشمند عرضه بداریم. امیدواریم با سعهٔ صدر و شعار ارزشمند توأم با سیره‌ای که تبلیغ می‌فرمایید (شنیدن هر سخن و ایده‌ ولو مخالف) به این موضوع که شاید درد هزاران زجرکشیدهٔ انقلاب باشد که امروزه به‌دور از هرگونه خط و خطوط با چشمی نگران، مسائل و حوادث انقلاب را می‌نگرند و سکوت، مسامحه و ساده‌انگاری مسئولین که از برکت خون هزاران شهید بر مسند نشسته‌اند، متحیر و متعجب‌اند.
جناب آقای خاتمی، قطعاً همهٔ ما حضرت‌عالی را انسانی وارسته، انقلابی، متدین و دارای ریشهٔ عمیق دینی در حوزه و دلسوز به انقلاب دانسته و می‌دانیم، اما نحوهٔ برخورد با حوادثی که همهٔ ما شاهد شادی و رقص دشمنان پیرامون آن هستیم و در اولویت قرار دادن پیگیری برخی اشتباهات و تخلفات و بزرگ کردن آن‌ها در مقابل عدم توجه و یا کوچک جلوه دادن برخی دیگر از همین نمونه قانون‌شکنی و هتک حرمت و فشار، باعث شده است جریان‌های معاند با انقلاب گستاختر و در مقابل آن، مدافعان انقلاب محافظه‌کارانه و با دلزدگی توأم با ناامیدی، هر روز تحقیر شده و به ثمرهٔ این همه خون نگریسته و انگشت خود را با تاسف و تاثر می‌گزند.
جناب آقای رئیس‌جمهور، حمله به کوی دانشگاه همان‌طوری که رهبر بزرگوار و مظلوم این انقلاب فرمودند امری ناپسند، زشت و بد بود و علی‌رغم این‌که سخت‌ترین و تند‌ترین برخورد‌ها با آن انجام پذیرفت اما همهٔ مردم به دلیل ناپسندی عمل انجام شده این برخورد‌ها را پذیرفته و بر آن صحه گذاردند، اما سؤال مهم و پرابهام این است که آیا فاجعه فقط همین بود؟
صرفاً همین موضوع قابل پیگیری و توجه و اعتراض و تحصن است که چند وزیر به خاطر آن استعفا دهند، شورای امنیت تشکیل جلسه بدهد و گروه تحقیق تشکیل گردد، اما آیا حرمت‌شکنی و توهین به مبانی این نظام، تاسف و پیگیری ندارد؟ آیا حریم ولایت فقیه کمتر از کوی دانشگاه است؟ آیا حریم امام، آن انسان کم‌نظیر، کمتر از جسارت به یک دانشجو است؟ آیا چند روز امنیت کشور را دچار اخلال کردن و به هر مؤمن و متدین حمله کردن و آتش زدن فاجعه نیست؟ آیا زیر سئوال بردن جمهوری اسلامی، این یادگار ده‌ها هزار شهید و شعار علیه آن دادن فاجعه نیست؟
جناب آقای خاتمی، چند شب پیش وقتی گفته شد عده‌ای با شعار علیه رهبر معظم انقلاب به سمت مجموعهٔ شهید مطهری در حرکت‌اند، بچه‌های کوچک ما در چشم ما نگریستند، انگار از ما سؤال می‌کردند غیرت شما کجا رفته است؟
جناب آقای رئیس‌جمهور، امروز وقتی چهرهٔ رهبر معظم انقلاب را دیدیم مرگ خودمان را از خداوند طلب کردیم چون که کتف‌هایمان بسته است و خار در چشم و استخوان در گلو باید ناظر پژمرده شدن نهالی باشیم که حاصل ۱۴ قرن سیلی و زجر شیعه و اسلام است.
جناب آقای خاتمی، شما خوب می‌دانید، در عین توانمندی به‌خاطر مصلحت‌اندیشی دوستان ناتوانیم. چه کسی است که نداند امروز منافقین و معاندین دسته دسته به نام دانشجو به صف این معرکه می‌پیوندند و خودی‌های کینه‌جو و منفعت‌طلب کوته‌نظر آتش‌بیار آن شده‌اند و برای تهییج آن، از هر سخن و نوشته‌ای دریغ نمی‌کنند؟
جناب آقای خاتمی، تا کی با اشک بنگریم و خون دل بخوریم و با هرج و مرج و توهین، تمرین دموکراسی کنیم و به قیمت از دست رفتن نظام صبر انقلابی داشته باشیم؟
جناب آقای رئیس‌جمهور، هزاران خانوادهٔ شهید و جانباز و رزمنده به شما رأی دادند که رأی آن‌ها مدال سینه شماست. آن‌ها از شما انتظار برخورد منصفانه با این مسائل را دارند و ما امروز رد پای دشمن را در این حوادث به خوبی می‌بینیم و قهقههٔ مستانه را می‌شنویم. امروز را دریابید که فردا خیلی دیر است و پشیمانی فردا غیرقابل جبران است.
سیدبزرگوار، به سخنرانی به ظاهر دوستان و خودی‌ها در جمع دانشجویان بنگرید، آیا همهٔ آن گفته‌ها تشویق و ترغیب به هرج و مرج و قانون‌شکنی نیست؟
آیا معنای سال امام (ره) همین بود؟ آیا به همین صورت می‌توان میراث گرانبهای او را حفظ کرد و آیا بی‌توجهی تعداد اندکی به نام حزب‌الله مجوزی است برای شکستن سر هر متدین و هتک حرمت آن؟
جناب آقای خاتمی، رسانه‌ها و رادیوهای دنیا را بنگرید، آیا صدای دف و دهل آن‌ها به گوش نمی‌رسد؟
جناب آقای رئیس‌جمهور، اگر امروز تصمیم انقلابی نگیرید و رسالت اسلامی و ملی خودتان را عمل نکنید، فردا آن‌قدر دیر و غیرقابل جبران است که قابل تصور نیست.
در پایان با کمال احترام و علاقه به حضرت‌عالی اعلام می‌داریم کاسهٔ صبرمان به پایان رسیده و تحمل بیش از آن را در صورت عدم رسیدگی، بر خود جایز نمی‌دانیم.

فرماندهان و خدمتگزاران ملت شریف ایران در دوران دفاع مقدس: غلامعلی رشید ـ عزیز جعفری ـ محمدباقر قالیباف ـ قاسم سلیمانی ـ جعفر اسدی ـ احمد کاظمی ـ محمد کوثری ـ اسدالله ناصح ـ محمد باقری ـ غلامرضا محرابی ـ عبدالحمید رئوفی‌نژاد ـ نورعلی شوشتری ـ دکترعلی احمدیان ـ احمد غلامپور ـ‌ یعقوب زهدی ـ نبی‌الله رودکی ـ علی فدوی ـ غلامرضا جلالی ـ امین شریعتی ـ‌ حسین همدانی ـ اسماعیل قاآنی ـ علی فضلی ـ‌ علی زاهدی ـ مرتضی قربانی.