۱۳۹۲/۰۸/۰۸

قهرمانان نمی‌میرند


۱. هنوز جام‌جهانی ۹۰ شروع نشده بود. یادم هست که گاهی اوقات تلویزیون - که آن زمان غیرقابل تحمل‌تر از الان بود - چند دقیقه‌ای از بازی‌های فوتبال را پخش می‌کرد. اگر درست در خاطرم مانده باشد٬ بازی آرژانتین و بلژیک بود. ما که جز فوتبال اساسا سرگرمی دیگری نداشتیم٬ مبهوت بازیکنی شده بودیم که به تنهایی آرژانتین را بالا می‌کشید. شماره ده استثنایی. بعدها دو گل‌اش به انگلستان را دیدیم. هنوز که هنوز است صحنه دو گلی که انگلستان دریافت کرد٬ عجز آن‌ها برای اعتراض به داور پس از به ثمر رسیدن گل اول و نگاه مبهوت‌شان به پاهای شماه ده وقتی یکی‌یکی آن‌ها را جا می‌گذاشت٬ یکی از بهترین صحنه‌های فوتبالی عمرم است. پرس‌وجو که کردیم٬ فهمیدیم او کیست: مارادونا.

۲. جام‌جهانی ۹۰ در ایتالیا برگزار می‌شد. زلزله رودبار در آن سال شاید برای شما خبر بود٬ برای ما اما واقعیت تلخی بود که در چند قدمی‌مان رخ داده بود. در میان آن همه مصیبت و بدبختی٬ فوتبال تنها مامن و پناهگاه ما بود. بازی اول که تمام شد٬ همه ناامید شده بودیم. شیرهای کامرون با روژه میلا و اومام بی‌یک و روی اشتباه نری پمپیدو٬ دروزاه تیم محبوب‌مان را باز کردند. پای پمپیدو در بازی دوم شکست و او جای‌اش را به گلر جوانی داد که فقط طرح پیراهن‌اش توجه ما را به خود جلب می‌کرد. با هر مصیبتی که بود٬ دور مقدماتی تمام شد و رفتیم بالا. برزیل و یوگسلاوی و ایتالیا را با درخشش شماره ده پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به آلمان٬ مانند جام‌جهانی ۸۶. با دو بازیکن محروم و یک اخراجی و پنالتی ناحقی که اعلام شد٬ جام را از دستان کاپیتان محبوب ما ربودند. بعد از بازی‌ها٬ عکس کاپیتان در حالی که گریه می‌کرد٬ همه‌جا منتشر شد و ما زیرلب فریاد می‌زدیم: مارادونا.
جام جهانی ۹۰ که شروع شد، رویه تلخ زندگی را دیدیم. انگار ائتلافی بود علیه دیه‌گو. مهم نبود که هستی و کجا هستی، همه با دیه‌گو مخالف بودند، همه می خواستند او را بزنند، همه منتظر زمین خوردن‌اش بودند. و چه قدر تلخ بود برای ما که هفت بازی شاهد کتک خوردن‌های مداوم دُن دیه‌گو بودیم. دیه‌گوی ما به تنهایی همه را حریف بود، اما جایی کم آورد: زمانی‌که تیم آلمان با کمک داور، تماشاگران ایتالیایی، ژائو هاولانژ و... تبانی کردند تا دیه‌گو را زمین بزنند. اما شکست دیه‌گو، او را از نظر نینداخت٬ بلکه برای ما محبوب‌تر کرد: وقتی با چشمانی خیس و سرخ از اشک، از دست دادن با هاولانژ خودداری کرد، دل‌مان خنک شد: دیه‌گو رییس فیفا را تحقیر کرده بود، در عوض همه کتک‌هایی که در این جام خورده بود. 
۳. اسطوره کوتاه قد ما هر کاری که می‌خواست با توپ می‌کرد و به هر شیوه هم گل می‌زد: با دست، با پا٬ با سر، با دریبل کردن هفت انگلیسی مغرور، با ضربه ایستگاهی و ... او تنها کسی بود که می‌توانست ناگهان بارسلون را رها کند و به ناپولی بپیوندد و یک تنه این تیم را تبدیل به یک مدعی در رقابت‌های اروپایی کند. در همان سال‌هایی که سه تفنگدار هلندی در میلان یکه‌تازی می‌کردند٬ دیه‌گو به تنهایی ناپولی را بالا برد. وقتی مارادونا در زمین بود٬ ده بازیکن دیگر  فقط برای این ضرورت در زمین بودند که فوتبال باید در ظاهر یازده به یازده باشد، مارادونا برای ما به تنهایی ۱۱ نفر بود .
۴. دیه‌گو را عاشقانه دوست دارم. برای‌ام اسطوره‌ای است که جایگاهی دست نیافتنی دارد: دیه‌گو تجسم نیمه شیطانی ماست. اسطوره‌ای که معتاد بود، عقاید سیاسی خاص خود را دارد، حرف‌های مزخرف می‌زند، به خبرنگاران شلیک می‌کند، بدهیکل است و ... اما در آن‌چه که از او می‌خواهیم، اسطوره است. عشق ما به دیه‌گو نه به خاطر قیافه‌ اوست و نه به خاطر زیبایی، نه به خاطر رانت‌هایی که از فیفا گرفته و با لباس‌های شیک این طرف و آن طرف می‌رود، ما نمی‌خواستیم دیه‌گو معلم اخلاق ما باشد و او هم نبود: فریاد زد که من هر طور که بخواهم زندگی می‌کنم، اما در فوتبال شما را سربلند می‌کنم... و کرد. دیه‌گو جواب همه را در زمین فوتبال داده است. حالا مخالفانش چون پله - همان که از سر صدقه ۱۰ فوق ستاره با برزیل در عهد شاه وزوزک قهرمان جهان شده - راهی ندارند جز پیش کشیدن زندگی خصوصی دیه‌گو. اما هیچ‌کس در زمین فوتبال نمی‌تواند حریف دیه‌گو شود. او که با "دست خدا" انگلستان را خرد کرد، با پاس به کانی‌گیا برزیل را حذف کرد و با فریاد در دوربین فیلم‌برداری به هاولانژ اعلام کرد که بازگشته است. 
مارادونا چیزی نیست جز اسطوره‌ای دست یافتنی. او مانند همه ماست: اشتباه می‌کند٬ شکست می‌خورد٬ به زمین می‌افتد٬ اما دوباره چون ققنوس بر می‌خیزد. مارادونا همیشه قهرمان ماست و قهرمانان٬ نمی‌میرند. 

نفسِ عمیق

عکس: صفحه فیس‌بوک مریم پالیزبان

امروز نشستم فیلم "نفس عمیق" رو دوباره دیدم. احتمالا اگر هم‌سن و سال من باشید٬ در خاطر دارید که این فیلم در زمان خودش٬ اتفاقی برای نسل ما بود. از آن دسته فیلم‌هایی که هرکسی با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کرد. نسل بی‌آرمان٬ سرگشته٬ بی‌حوصله و روزمره‌٬ همان واقعیتی درباره ما بود که فیلم هم از آن حکایت می‌کرد. حرف زدن درباره فیلم خیلی اهمیتی ندارد: اگر آن را دیده‌اید٬ می‌دانید که چه می‌گویم. اگر ندیده‌اید هم حتما انتظار ندارید یک نوآر سیاه را برای‌تان تعریف کنم؟
دیروز جایی خواندم که بازیگر شخصیت "کامران" در فیلم٬ مرده است. حتی اسم او را هم به خاطر ندارم. درباره علت مرگش هم چیزی نمی‌دانم. مانند سرنوشتی که در نفس عمیق داشت. بدون سر و صدا هم مرد. در تمام این سال‌‌ها هم خبری از نشنیده/نخوانده بودم. کامران فیلم نفس عمیق٬ همان موجود معترضی بود که خیلی‌ها تصور می‌کردند هستند و نبودند. همان معترضی که در سکوت اعتراض می‌کرد و به راه خود می‌رفت و دلیلی نداشت که برای اعتراض خود٬ سروصدا کند. اعتراض او اما تنها به سیستم نبود٬ او به خودش و به هستی هم اعتراض داشت. 
برای این‌که بفهمید این آدم چقدر "واقعا" معترض بوده٬ خواندن متن زیر که سخنان "منصور شهبازی"٬ هم‌بازی او در فیلم نفس عمیق٬ در گفت‌وگویی با روزنامه "هفت صبح" است٬ به نظرم کفایت می‌کند: 
"سعید امینی (نفس عمیق) از دوستان من بود. در واقع بچه محل بودیم، یادم هست عمویم وقت زیادی برای پیدا کردن بازیگر برای نقش کامران گذاشت ولی بی‌نتیجه ماند. یک روز رفتم دفتر و او را خیلی خسته دیدم، از او درباره فیزیک بازیگری که دنبالش می‌گردد پرسیدم، یاد سعید افتادم و گفتم یکی از دوست‌های من هست که ظاهرش شبیه کسی هست که می‌خواهی...
روزی که رفتم دنبال سعید جلوی در آرایشگاه به او رسیدم یعنی اگر پنج دقیقه دیرتر می‌رسیدم دیگر به درد نقش کامران نمی‌خورد، می‌خواست موهایش را کوتاه کند. او را بردم دفتر، تا در را باز کردم، قبل از این‌که سعید بگوید سلام، آقای شهبازی گفت خودش است. از او پرسید به بازیگری علاقه داری، سعید گفت نه، او هم گفت چه بهتر!
بعد از «نفس عمیق» یک روز با سعید بودم که از دفتر مسعود کیمیایی با او تماس گرفتند و دعوت کردند در «سربازان جمعه» بازی کند، سعید گفت من فردا کار مهمی دارم و نمی‌توانم بیایم. گفتم چرا قرار به این مهمی را کنسل کردی، گفت فردا باید بروم اسکی! سعید اصلا به سینما علاقه نداشت. چهار سال است از او بی‌خبرم. آخرین بار هم محرم سه سال پیش بود که همدیگر را از دور در خیابان دیدیم و برای هم دست تکان دادیم".

پی‌نوشت: فیلم را این پایین گذاشتم تا اگر خواستید٬ ببینید.

۱۳۹۲/۰۸/۰۷

Music, and nothing else matters...


یکی دو سال پیش و آن زمان که بازار "حلقه وبلاگی گفت‌وگو" هنوز گرم بود٬ درباره موسیقی نوشته بودم. (این نوشته مهدی جامی احتمالا بخش‌هایی از آن‌چه نوشته‌ام را روشن می‌کند). آن‌جا نوشته بودم و باز هم می‌نویسم که موسیقی و گوش کردن به موسیقی٬ بخش بزرگی از زندگی من را پُر می‌کند. می‌توانم قاطعانه بگویم که تقریبا هر روز من با موسیقی شروع می‌شود و با موسیقی تمام می‌شود. علاوه بر این‌که وقتی در حال کار هستم٬ همیشه مشغول گوش کردن به موسیقی هستم٬ پیش می‌آید که در برخی ساعات صرفا به موسیقی گوش کنم. 
طبیعتا وقتی کسی تا این حد به موسیقی گوش کند٬‌ دامنه موسیقی‌هایی که به آن‌ها علاقه دارد هم بسیار گسترده خواهد بود. گرچه علاقه اصلی من در موزیک هاردراک و شاخه‌های مختلف موسیقی متال است٬ اما شنونده‌یِ سبک‌های مختلف دیگر هم هستم. 
شاید بهتر باشد درباره موزیک ایرانی٬ تکلیف خودم را روشن کنم: من به هیچ‌وجه از علاقه‌مندان به موسیقی سنتی نیستم. شاید تعداد آهنگ‌های موسیقی سنتی که به آن‌ها علاقه‌مندم٬ از تعداد انگشتان دو دست هم کمتر باشد. بیشتر علاقه‌ام هم بر می‌گردد به شعر/ ترانه‌های این آهنگ‌ها. گوش کردن به موسیقی سنتی ایرانی٬ صبر و حوصله‌ای می‌خواهد که من از آن بی بهره‌ام. ضمن آن‌که - صرفا به عنوان یک شنونده مشتاق و نه بیشتر - تغییری در این موسیقی نمی‌بینم. سال‌هاست ریتم‌های مشخصی وجود دارند و همان‌ها مدام تکرار می‌شوند. همین‌طور خیلی هم هوادار موسیقی ایرانی پیش از انقلاب - یا آن‌چه که به عنوان موسیقی لس‌آنجلسی از آن یاد می‌شود - نیستم. مانند بسیاری از هم‌نسلان‌ام٬ با خواننده‌هایی چون داریوش٬ ابی٬ فرهاد و فریدون فروغی خاطره دارم٬ در میهمانی‌ها اتفاق افتاده که آهنگ‌هایی از شهرام شب‌پره٬ حسن شماعی‌زاده٬ ساسی‌مانکن٬ گوگوش و ... گذاشته یا شنیده‌ام٬ اما طرفدار هیچ‌کدام‌شان نیستم. به این معنی که ماه‌ها اتفاق می‌افتد این نوع موسیقی را گوش نمی‌کنم و نه اتفاقی برای‌ام می‌افتد و نه دل‌تنگ‌شان می‌شوم. علاقه‌ام در موسیقی ایرانی٬ بیشتر به گروه‌های جدید بر می‌گردد. علاقه‌ای که از گروه اوهام شروع شد٬ با گروه‌هایی چون کهت‌میان ادامه پیدا کرد٬ سایت‌هایی چون تهران‌اونیو آن را بیشتر کرد و با محسن نامجو و عبدی بهروان‌فر به اوج رسید. اساسا در موسیقی ایرانی عاشق سبک و کارهای جدید هستم: راک٬ الترناتیو و ... مثلا گروه منفی یک (Minus 1) یا (The Ways)٬ فرجام٬ رادیو تهران٬ صد سال آخر٬ سیرکو کافه٬ بُمرانی و ...
انتخاب تنها یک آهنگ از میان همه‌ی این آهنگ‌ها٬ کار بسیار دشواری است. تا همین الان٬ چند کار خوب به نظرم آمده و هر بار که می‌خواهم نا یکی را بنویسم٬ ناگهان کار دیگری به ذهن‌ام می‌رسد. قطعاتی چون "بی‌نظیر"٬ "مارکوزه"٬ "دهه شصت"٬ "دیازپام ده" از محسن نامجو٬ "توهم" از گروه منفی یک٬ "عشق‌بازی" از "دِ ویز"٬ "اجازه"٬ "شلمرود"٬ "لالایی" از عبدی بهروان‌فر و ...
بین تمام این آهنگ‌ها اگر بخواهم انتخاب کنم٬ بین دو گزینه گیر خواهم کرد: "بی‌نظیر" از محسن نامجو و "زدیم به خونه‌اش" از عبدی بهروان‌فر. احساسی که در این دو قطعه وجود دارد٬ همراه با شعر بسیار قوی و توانایی خواننده در "درآوردن" حس ترانه٬ آن‌ها را برای‌ام تبدیل به قطعاتی جاودانی کرده است. 
و اما موزیک خارجی! انتخاب این‌جا برای‌ام بسیار سخت است. از میان متالیکا٬ مرلین منسون٬ کویین٬ آناتما٬ تولز٬ تام ویتس٬ راجر واترز٬ کُرن٬ نیروانا٬ رادیوهد٬ سیستم آوِ داون٬ باب مارلی٬ دِ دُرز٬ گانزن رِزز٬ آیرون میدن٬ جیمی هندریکس٬ ردهات چیلی پپرز و ... کدام را انتخاب کنم؟ از هر کدام از آهنگ‌های این گروه‌ها٬ و البته از قطعات بسیار گروه‌های بسیار دیگر٬ هم خاطرات بسیاری دارم و هم دل‌بستگی‌های فراوانی به آهنگ‌های‌شان. 
در نهایت اما انتخاب نهایی من٬ آهنگی بدون کلام خواهد بود از متالیکا با عنوان "Orion". قطعه‌ای که شنیدن آن٬ همواره باعث می‌شود به یاد کلیف برتون٬ بیسیست متالیکا٬ بیفتم که در جوانی عمر خود را از دست داد و البته به نظرم باعث شد دنیای موسیقی از یک استعداد مسلم محروم شود. 

پیش‌نوشت:
این یادداشت به دعوت علی مهتدی عزیز نوشته شده. من به شخصه از صادق جم٬ کیوان حسینی٬ ناصر غیاثی و آرمان امیری دعوت می‌کنم که چیزکی در این زمینه بنویسند.