۱۳۹۲/۰۷/۲۲

ترامادولی که شاهین نجفی تجویز کرده

 شاهین نجفی٬ اخیرا جدیدترین آلبوم خود با عنوان "ترامادول" را منتشر کرده است.  آلبومی با هشت قطعه که در آن خبری از قطعات رپ - بسیاری شاهین نجفی را با آن شناخته‌اند - نیست و به نوعی ادامه‌ی آلبوم قبلی او - "هیچ هیچ هیچ" است. 
آلبوم ترامادول شامل یک قطعه‌یِ گیلکی با عنوان "بیا" است. از هفت قطعه بعدی٬ دو ترانه از مهدی موسوی و یغما گلرویی است و دیگر ترانه‌ها را خود شاهین نجفی سروده است. نجفی علاوه بر ترانه‌سرایی٬ آهنگ‌سازی چند قطعه را نیز به عهده داشته و مجید کاظمی٬ کار تنظیم آهنگ‌ها را بر عهده داشته است. آلبوم ترامادول٬ تا جایی که من پرس‌وجو کردم٬ به تقریب مورد استقبال طرفداران شاهین نجفی قرار گرفته و آن‌ها این آلبوم را دوست داشته‌اند. 

اما بعد از گوش کردن به این آلبوم٬ چند نکته پیرامون "ترامادول" به ذهن‌ام رسید:
الف. به نظر من - و طبیعتا این فقط یک نظر شخصی و سلیقه‌ای است - صدای شاهین نجفی خیلی برای خواندن این شکل از موسیقی مناسب نیست. به خصوص در زمان‌هایی که نیاز به اوج گرفتن وجود دارد٬ صدای شاهین نجفی٬ بیشتر شبیه شخصی می‌شود که ناله می‌کند و نه خواننده‌ای که قرار است قسمت اوج ترانه را بخواند. به نظر من٬ این مساله به برخی از آهنگ‌های او لطمه زده٬ اتفاقی که در آلبوم قبلی و برخی تک‌آهنگ‌ها نیز رخ می‌دهد. 

ب. شاهین نجفی از جمله خوانندگانی است که نسبت به اتفاقات پیرامونی خود٬ بی‌اعتنا نیست. او را می‌توان از جمله هنرمندانی دانست که با لفظ "متعهد" از آن‌ها یاد می‌کنند. این مساله ممکن است برای برخی خوش‌آیند و برای برخی دیگر٬‌ ناخوش‌آیند باشد - که خود من از حامیان هنر متعهد هستم-. با این وجود نباید فراموش کرد که میان آن‌چه که هنر متعهد نامیده می‌شود و پروپاگاندای سیاسی٬ تفاوت وجود دارد. مرز میان این دو٬ مرز باریکی است که می‌تواند اثر هنری را از یک شاهکار به یک تبلیغ سیاسی٬ تقلیل دهد. - یک مثال خوب برای این مساله تابلوی گرونیکای پیکاسو است که یک نقاشی ضدجنگ است-.
از طرف دیگر نباید فراموش کرد که یک اثر هنری٬ در وهله اول "اثر هنری" است٬  و قرار نیست در یک اثر هنری٬ تمام مشکلات جهان٬ مطرح شوند یا راه‌حلی برای آن‌ها پیدا شود. تلاش برای مطرح کردن بخش اعظمی از مشکلات دنیا در قالب یک ترانه سه - چهار دقیقه‌ای٬  بار اضافی بر دوش ترانه می‌گذارد که می‌تواند به ضدِ-خود تبدیل شود. 
بخشی از ترانه‌های آلبوم ترامادول - و به خصوص ترانه‌هایی که سروده‌یِ خود شاهین نجفی است - از این مشکل رنج می‌برد. این ترانه‌ها شامل بخش بزرگی از مشکلات محلی و جهانی است:‌ از مسایل سیاسی ایران تا مشکلات زنان در سراسر دنیا و از بحث‌های فلسفی پیرامون حیات انسانی تا خرافاتی که به نام مذهب در جوامع وجود دارد. 
طبیعتا این مساله باعث می‌شود که هیچ‌کدام از این مفاهیم در ترانه به عمق نرسد و در سطح باقی بماند. در نتیجه آن‌چه که در ترانه به گوش می‌رسد٬ چیزی نیست جز تکرار برخی کلمات که چون در سطح باقی می‌ماند٬ در مواردی بی‌ربط به نظر می‌رسد. این مساله باعث شده است که این کلمات٬ صرفا در حد کلمه‌ای برای ساختن ترانه باقی بمانند و دارای هیچ مفهومی در کلیت ترانه نباشند. 

پ. یکی دیگر از مسایلی که در ترانه‌ها وجود دارد٬ ننشستن آن‌ها روی ملودی است. به خصوص در ترانه‌هایی که خود شاهین نجفی سروده٬ این مشکل بیشتر به چشم می‌خورد. برای مثال در ترانه ترامادول٬ این مشکل بسیار وجود دارد. مکث‌های بی‌دلیل٬ کشیدن برخی حروف یا کلمات و یا ادا کردن آن‌ها به شکلی که مفهوم نباشند٬ از مشکلاتی است که وجود دارد. 
دقت کنیم که این ترانه‌ها برای یک قطعه‌ی رپ یا شکل خاصی از موسیقی که برای مثال محسن نامجو اجرا می‌کند٬ نیست. هم ترانه و هم نحوه خواندن آن٬‌ قرار است شکل و روند عادی داشته باشد -حتی اگر مضمون آن٬‌مضمونی جدید و غیرمنطبق بر قالب ترانه باشد-.
این مشکلات در نحوه‌ی خواندن ترانه٬ وقتی با مشکلاتی که در خواندن شاهین نجفی و همچنین مضمون‌ آن وجود دارد٬  در هم می‌آمیزد٬ باعث می‌شود که ترانه٬ کمتر در جذب مخاطب٬ موفق باشد. 

ت.  یکی دیگر از مشکلاتی که در این البوم وجود داشت٬ فقر در موسیقی این آلبوم است. آهنگ‌های این آلبوم٬ تقریبا هیچ تفاوت اساسی با یکدیگر ندارند. اسکلت کلی آهنگ‌های این آلبوم یکی است  در مواردی٬ پیش از آغاز ترانه٬‌ غیرممکن است که بتوان متوجه شد کدام آهنگ اجرا خواهد شد. این مساله٬ باعث می‌شود که شنونده‌ی این آلبوم٬ احساس کند که مدام به قطعاتی یکسان گوش می‌دهد و طبیعتا همین نکته٬‌ ممکن است دأ زدگی برخی شنوندگان را سبب شود.
شاهین نجفی٬‌ نشان داده که می‌تواند قطعات بسیار خوبی بسازد. جرات او در تجربه‌ی سبک‌های مختلف٬ بی‌پروایی‌اش در نقد جامعه و مردم و مطرح کردن بسیاری از بحث‌هایی که مدت‌ها به هر دلیل جایی در قطعات موسیقی نداشته٬ از جملات محسنات کار اوست. اما نباید فراموش کرد که تلاش برای آن‌که مطرح کردن بیش از حد مضامین و مفاهیم٬ توجه نکردن به جنس صدا و سبکی که برای آن مناسب است و در نهایت عدم توجه به آهنگ و معطوف کردن تمام تمرکز به متن ترانه٬‌ می‌تواند موجب لطمه زدن به قطعه‌ها شود. اتفاقی که برای آلبوم ترامادول افتاده و گرچه این آلبوم نمره‌ی قبولی می‌گیرد٬ اما بعید است که این نمره٬ نمره‌ی بالایی باشد. 

در همین زمینه:

پس‌نوشت: طبیعتا این نوشته٬ توسط یک متخصص موسیقی نوشته نشده و تنها نظر شخصی یک شنونده‌یِ علاقه‌مند به موسیقیِ آلترناتیوِ ایرانی است.

۱۳۹۲/۰۷/۱۲

مُد است آقا٬ مُد!

عکس: رضا صدیق | تهران‌ ریویو
شنبه شب "محسن نامجو" در پاریس کنسرت داشت. یکی از اولین کنسرت‌هایی در اروپا که همراه با گروهی از نوازندگان برگزار می‌کرد. طبیعتا ما هم به همراهِ جمعی از دوستان به کنسرت رفتیم. سال‌ها بود که آرزو داشتم در کنسرتِ نامجو حضور پیدا کنم و این٬ اولین بار بود که چنین اتفاقی رخ می‌داد. - کنسرتِ  قبلیِ نامجو در پاریس را از دست داده بودم-. متاسفانه باید گفت که این کنسرت٬ آن چیزی نبود که من به شخصه انتظار داشتم و اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم٬ ترجیح می‌دادم به جای آن‌که دو ساعت در سالن به صدای نامجو گوش بدهم٬‌ این کار را به تنهایی در خانه انجام دهم. اما چرا؟
مشکلِ اول این بود که بخشِ  زیادی از کسانی که به کنسرتِ  نامجو آمده بودند٬‌ برایِ  پیروی از "مُد" آن‌جا بودند. به هر حال این روزها اگر بخواهی جایی پُز روشنفکری بدهی٬‌ مجبوری نامجو هم گوش بدهی و خود را به موسیقی او علاقه‌مند نشان بدهی٬ پس باید در کنسرت‌اش هم حضور داشته باشی. در حالی که بخشِ  اعظمی از سالن٬ یا ترانه‌هایِ  نامجو را به کل نشنیده بودند یا آن‌که حداکثر  یکی - دو ترانه از او را این‌ور و آن‌ور شنیده بودند. نتیجه این بود که مثلا وقتی نامجو ترانه «جبر جغرافیایی» را می‌خواند٬ به جز چند نفر معدود٬‌ کسی قادر به همراهی با او نبود. طبیعتا اگر شما تابع مُد نباشید٬ دلیلی ندارد که در آنتراکت کنسرت بگویید: "زمان کنسرتِ شجریان هم این قدر خسته نشده بودم!" چون کسی که به اجبار به کنسرت نمی‌آید٬ کنسرت برای دیدار با موزیسین و خواننده مورد علاقه و شنیدنِ ترانه‌ها به صورت زنده است. 
مساله‌یِ دومی که در کنسرت وجود داشت٬‌ عدمِ شناختِ حاضران از کانتکست - در فارسی کلمه‌ای که معنایِ کانتکست را به درستی برساند٬‌ داریم؟ چارچوب مثلا؟ یا زمینه؟ - موسیقیِ نامجو بود. محسن نامجو - مانند بسیاری از هنرمندان - کانتکستِ  خاص خود را دارد. این به معنایِ خوب یا بدن بودن آن نیست٬ بلکه صرفا توصیفی است از آن‌چه که در عملِ  هنرمند رخ می‌دهد. فریادهایِ محسن نامجو٬ استفاده‌اش از حنجره به مثابه‌یِ یک ساز و در نهایت "اداهایی" که هنگام خواندن برخی ترانه‌ها دارد - برای مثال بخشِ ابتداییِ ترانه ۱۳/۸ - را باید در همین کانتکست دید و سنجید. اگر این‌گونه به موسیقی او نگاه کنیم٬ طبیعتا بهتر متوجه منظور او برای استفاده از چنین اصواتی می‌شویم. و وقتی این شناخت حاصل شد٬ دیگر کسی بابت نحوه خواندن ترانه‌ای چون "زان یار دل‌نوازم..." و حرکاتِ  سرِ نامجو نخواهد خندید٬ همان‌طور که مثلا ترانه‌ی "جبر جغرافیایی" اساسا مضمون خنده‌داری ندارد که هنگامِ شنیدن آن٬ صدایِ قهقهه به گوش برسد. 
نکته‌یِ سوم اما "بی‌سوادی" برخی افراد است. در ردیفِ  جلوییِ ما دو جوان نشسته بودند که می‌توان حدس زد از خیل دانشجویان ایرانی مقیمِ پاریس بودند. زمانی که نامجو مشغولِ خواندنِ ترانه‌یِ  "زان یار دل‌نوازم" بود٬ یکی از آن دو رو به دیگری گفت: "این شعر مالِ نامجوئه؟" و دیگری در پاسخ گفت: "معلومه٬ پس چی فکر کردی؟" یعنی این افراد نه شناختی از نامجو دارند٬ نه حافظ و نه حتی شعر فارسی. 
کنسرتِ  محسن نامجو با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش٬ تمام شد و رفت. اما به نظرم شاید لازم باشد که همه‌یِ ما کمی دست از ادا و اطوار برداریم و علایق خود را با صدای بلند و بدون شرمندگی فریاد بزنیم. ممکن است بسیاری از محسن نامجو موسیقی او متنفر باشند که طبیعی است؛ همان‌طور که من از پالت متنفرم و به کنسرت هفته‌یِ آینده‌شان در پاریس هم نخواهم رفت. چون این عدم شناخت من از این گروه٬‌ می‌تواند باعث آزار و اذیت مخاطبان واقعی این گروه شود. بیایید شما هم رودربایستی را کنار بگذارید و خیلی راحت٬ عشق و نفرت خود از گروه‌های هنری را بدون توجه به مُدِ روز٬ فریاد بزنید.

در همین زمینه:

۱۳۹۲/۰۷/۰۹

نوشتن هیچ‌چیز نبوده٬ جز مذهب تو!

"از کِی تاحالا نوشتن٬ حرفه‌یِ تو شده؟ نوشتن هیچ چیز نبوده جز مذهبِ تو. هیچ چیز. حالا کمی بیش از حد هیجان زده‌ام. از آن‌جا که این مذهبِ توست، می‌دانی وقتی بمیری ازت چه سوالی می‌کنند؟ نه، اول بگذار بگویم ازت چه نمی‌پرسند. ازت نمی‌پرسند که دم مرگ داشتی یک قطعه معرکه و تأثیرگذار می‌نوشتی یا نه. ازت نمی‌پرسند که آن قطعه کوتاه بود یا بلند، غم‌انگیز بود یا خنده‌دار، چاپ شد یا نشد. ازت نمی‌پرسند که موقعِ کار کردن رویِ آن سرحال بودی یا نه. حتی ازت نمی‌پرسند که اگر می‌دانستی وقت‌ات سرآمده باز هم رویِ این قطعه کار می‌کردی یا رویِ چیزی دیگر – فکر می‌کنم این را فقط از سورن ک بیچاره بپرسند. ولی مطمئنم از تو فقط دو چیز می‌پرسند: بیش‌ترِ ستاره‌های‌ات در آسمان بودند؟ آیا داشتی می‌نوشتی که دلت را کنار بگذاری؟
کاش می‌دانستی که برای تو چه آسان است به هر دو سوال جواب مثبت بدهی. کاش هر بار پیش از آن‌که به نوشتن بنشینی٬ به یاد بیاوری که اول خواننده بودی. فقط این واقعیت را در ذهنت جا بینداز، بعد آرام بنشین و به عنوانِ خواننده از خودت بپرس، اگر بادی گلس حقِ انتخاب داشت، پیش از همه چه نوشته‌ای را دوست داشت بخواند".

بخشی از نامه‌ی سیمور گلس٬ به برادر کوچک‌ترش٬ بادی گلس
از : سیمور: پیشگفتار، صفحه‌های ۱۳۵ و ۱۳۶، نوشته‌یِ جی.دی.سلینجر، ترجمه‌یِ امید نیک‌فرجام